خرید بک لینک

درباره سایت

حس های کم ..

امکانات وب

خب ما اونقدر خوش شانسیم که بعد از ظهر پنج شنبه ها تا هفت شب کلاس داریم

و اونقدر خوش شانس تریم که استادمون خیلی سخت گیره ... خبلی خیلی

روزمرگی

نامبرده با قلبی شکسته از شدت نخوابیدن و با دلی قهرآگین به سمت یونی حرکت کرده 

و یادش میرود ساعت اتاقش نیم ساعت عقب است

وی وسط راه که نگاهی به گوشی خود می اندازد تازه متوجه عمق فاجعه رخ داده میگردد و اما دیگر دیر اسد !

وی پس از دوییدن زیاد نیم ساعت دیر میکند

خب چی کار کنم ؟

هیچی خلاصش که وقتی با صورت قرمز و استرسی و نفس نفس زنان رسیدم جلو در کلاس تازه قسمت داغ ماجرا عوض کردن مانتو یه  رب هم اونجوری

وقتی همرنگ جماعت داخل کلاس شدم ...سفید  پوشان حاضر در صحنه .. بیمزه گان همیشگی

از نقطه کور استاد وارد شدم یکی از بچه ها پرید جلو بدو بدو نبینتت ... برو قاطی بچه ها

تا اومدم بزنم تو جمعیت صدای جیغ استاد گرام رو شنیدم خانومه فلانی شما تازه اومدین ؟؟ 

اسممو حفظ بود این یکی دیگه از شانس های من بود

گفتم : بله استاد

خلاصه یکم غر غر کرد و گفت بعد از یه ساعتی راه نمیدم 

مظلوم نگاش کردم ... گفتم برم بیرون ؟

گفت حالا این دفعه رو برو از دفعه بعد واقعن راه نمیدم چون از درس هم چیزی متوجه نمیشید 

گفتم چرا من میشم

یه لبخند ملیح زدم و به جمعیت پیوستم

حالا یکی این مسعول ازمایشگاه دو بگیره که فک میکنه استاده

میگم میشه حضورمو بزنی؟! 

مثه وحشیا ... نخیر نمیشه ..‌ کی اومدی ؟ چرا انقد دیر اومدی ؟ 

برو بیرون حالا ... 

منم جدی گفتم استاد میدونه شما کارتو بکن

جوگیر ! 

مثه منشیا که فک میکنن دکترن ‌‌‌ ..‌ مثه خیلیا که توهم مهم بودن میزنن ! 

از اونجایی من تو یه گروه جامعا خنگ افتادم ... نمیتونستن آزمایشو به خروجی واقعی برسونن ... یکم شرحات و خوندم جریانو گرفتم و شتابان آزمایشو انجام دادم 

من باهوش نیستم ... اینا خنگ بودن

خلاصه که استاد کلی ازم تعریف کرد و هی بهم لبخندای دلبری تحویل میداد منم میخواستم براس بوس بفرستم

نامبرده هم اکنون با لباس کلفتی اتاقش را میسابد

خیلی کثیف بود خدایی

روزتون بخیر

برچسب: نویسنده: آبتین کوهی تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 4:30

صفحه بندی